خاطره ای از منصور رحیمی ، از پس کوچه های خانی آباد

 

به اطاقش رفتم و از او طلب وجه دستی کردم. به داخل اطاقکی روان شد و ساکی پر از پول که به خاطر مقام قهرمانی جهان گرفته بود جلویم قرار داد. در داخل ساک چند بسته پول دیده می شد. یکی را برداشتم و شروع به شمارش کردم.

تختی خیلی از عمل من ناراحت شد و گفت الان موقع شمارش پول است؟ من مقداری از دسته اسکناس رابرداشتم و به بیرون رفتم. وقتی پول را شمردم دیدم هشتصد و هفتاد تومان است. بعد از کفن و دفن در مسگرآباد پس از مدتی تختی به دیدن من آمد. پول را آماده کرده جلویش گذشتم. گفت: چیه حق مأموریته؟

گفتم: نه. گفت: اضافه کار؟ پاسخم تکرار شد. وقتی از موضوع با خبر شد خیلی ناراحت شد پول را پرتکرد و بدون خداحافظی از من جدا شد. او برای پول و مقام هیچ ارزشی قائل نبود.

منصور رحیمی